تبلیغات
پشت کنکوری ها

چرا حرف هام را نمیشنوی؟؟!!!!

ارسال شده توسط محمد قنبری

در آن شهر که مردم عصا از کور میدزدند

من خوش دل محبت جست و جو کردم

مرد پشت میز نشسته بود، روبروی زن. تمام تلاشش را می‌کرد تا بتواند او را آرام کند . . .

 . . . وقتی اشک‌های زن را دید نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد:

- چرا گریه می‌کنی؟ . . . حالا که چیزی نشده.

- خیلی وحشتناک بود . . . آخه چرا؟

- آره . . . وحشتناک بود . . . ولی تو هم باید به خودت مسلط باشی.

- من چه جوری باید تحمل کنم؟ . . . خدایا چه جوری؟

- تو خیلی احساساتی هستی . . . منطقی باش . . . البته من خودم هم ترسیدم . . . ولی الان کاملا بر اعصابم مسلطم.

- یعنی الان داری چی کار می‌کنی؟

مرد نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد:

- چرا مزخرف می‌گی؟ . . . خوب معلومه، نشستم روبروی تو و سعی می‌کنم آرومت کنم . . . ولی مثل این که تو داری پیروز می‌شی . . . از دست تو دیوونه نشم خوبه.

مرد دستانش را در هم گره کرد و سرش را پائین‌تر آورد تا چشمان زن را بهتر ببیند. با حالتی آمیخته با ترحم گفت:

- شوکه شدی . . . چند روز که بگذره درست می‌شه.

زن خیلی آرام و بی‌صدا جملات را تکرار می‌کرد. مرد سعی می‌کرد از میان حرکت لب‌هایش حرف‌هایش را بفهمد. انگار داشت با خودش نجوا می‌کرد:

- کاش من جای تو پشت فرمون نشسته بودم . . . کاش همون اول می‌ذاشتی من بشینم . . . کاش من جای تو پشت فرمون نشسته بودم . . . چرا نذاشتی؟ . . . آخه چرا؟ . . .

مرد به سختی می‌توانست جملات را تشخیص دهد. لب‌های زن آرام آرام به هم دوخته می‌شد. جملاتش نامفهوم‌تر می‌شدند. مرد عصبی شد و با صدای بلند گفت:

- بس کن دیگه . . . داری منم دیوونه می‌کنی . . . تو فقط شوکه شدی، همین . . . باید بریم پیش یه روانپزشک.

مرد دستش را دراز کرد تا دست زن را بگیرد و او را بلند کند، ولی نتوانست. دستش از دستان زن عبور می‌کرد، نمی‌توانست دستان زن را بگیرد. عصبانی شده بود. چند بار تلاش کرد ولی بی‌فایده بود. خواست شانه‌ی زن را بگیرد، ولی نتوانست. دستش از شانه و گردن زن هم عبور کرد . . . گریه‌ی آرام زن تبدیل به هق‌هق شد. بغضش ترکید، سرش را روی میز گذاشت و بلند بلند گریه کرد . . . سر زن حائل شده بود میان مرد و قاب عکس. وقتی که زن سرش را روی میز گذاشت، قاب عکس پشت سرش نمایان شد. مرد می‌توانست عکس خودش را در قاب عکس ببیند . . . چشمان مرد روی قاب عکس قفل شد. با دهانی باز آن را تماشا می‌کرد . . . گوشه‌ی قاب عکس نواری سیاه چسبانده بودند.